![]() غروب بود و من بودم و دریا و خورشید که داشت کم کم غرق دریا میشد و قلب مرا با خود به اعماق دریا میبرد.اری او میرفت تا از ان طرف دنیا برای شخص دیگری طلوع کند .حالا که میرود چه قدر دلم گرفته میخواهم فریاد بزنم آهای خورشید : قلب مرا با خود به کجا بردی؟؟
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته اوّل فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
سهراب!
یک شاخه رز عاشق تنها بچه های باحال زندگی با عشق زیباست رد پا mofo همين جوري! هر چی دلم بخواد می نویسم! سرسبز زندگي متعالي :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
زندگی زیباست
بگذاریم احساس هوایی بخورد......!
السلامُ علیکَ یا حُجّة اللهِ فی ارضِه السَلامُ علیک یا عینَ اللهِ فی خلقهِ السلامُ علیک یا نورالله الذی یهتدی به المهتدون و ......
|+| نوشته شده توسط GUNASH در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 15:17
سلام دوستان
تابستون امسال همش درگير كارآموزيم بودم.۳۲۰ ساعت! تو اين مدت خيلي چيزا ياد گرفتم.تجربيات جديد علمي و اخلاقي! روز آخر يكي از دوستام شعري و به عنوان يادگاري بهم داد كه خيلي قشنگ بود:
آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست با اهل زمانه صحبت از دور نكوست آن كس كه تو را جملگي تكيه بر اوست گر چشم خرد باز كني، دشمنت اوست |+| نوشته شده توسط GUNASH در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 16:2
|+| نوشته شده توسط GUNASH در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 0:10
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ... گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ... گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ... گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ... گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين.. با تشکر از شاعر ناشناس ....
|+| نوشته شده توسط GUNASH در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:45
سلام دوستان
امیدوارم حال همتون خوب باشه و تو این فصل قشنگ بهار دل هاتون هم بهاری باشه. یکی از بهترین دوستام چند زوزیه حالش بده و الان تو ICU بستریه.از همتون خواهش می کنم برا بهتر شدن حالش دعا کنین |+| نوشته شده توسط GUNASH در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 8:35
عشق اهلی ندن ائت دیگی پیمانه یتیشمز
هجرانه دوزر وصلته جانانه یتیشمز بلبل کیمی فریاد ایلیر کنج قفس ده حسرت ده قالار باغ و گلستانه یتیشمز هر عاشقین اوز ترجمه حالینه باخدم گوردوم اولارن هئچ بیری صنعانه یتیشمز جان نقدینی بذل ایلدی عالم ده خماره عشقین دئمسین رخنه سی ایمانه یتیشمز رخسارینه باخدیخجا خیالیمده دییردیم گون چغسا اگر بو مه تابانه یتیشمز نفسیم دئدی کیمسه چاتا بیلمز بو نگاره یاقوته یمن او لب مرجانه یتیشمز آخر اوزی اوز عهدینی سندردی وفا سیز ناله نه ائدیم درگه سبحانه یتیشمز افسرده گزیب منده فراقیندا نهایت گوردوم کی الیم عجزیله و امانه یتیشمز بیر غنچه ی من بسلییرم ایندی محبت مین گول آچار او غنچه ی خندلنه یتیشمز |+| نوشته شده توسط GUNASH در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 12:16
سوگلیم عشق اولماسا وارلیق بوتون افسانه دیر
عشق دن محروم اولان انسان لیغا بیگانه دیر عشق دیر یانلز محبت حیاتین جوهری اوکونول کی عشق ذوقین دویماسا غمخانه دیر من اسیر عشقیم اوز خلقیمین اوز یوردومون سومین اوز خلقینی اوز یوردونی دیوانه دیر نازنین رعنا گوزللر دیر باخرسان هریانا ایندی بو عالم اگر جنت دیر آیا ندیر؟ واحدم من سوگلیم مندن خیانت گورمسن شاعرم عشقیم ده اوز قلبیم کیمی مردانه دیر |+| نوشته شده توسط GUNASH در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 17:41
سلام دوستان
فردا یه روزه استثنایی برا منه!! فردا قرعه کشی عمره دانشجوییه. دعا کنین اسم منم باشه . وای چی میشه اگه مجری اسمه منم بگه....!! الان ساعت ۱۰:۵۰ و من هنوز تو سایت دارم assignment مدار منطقی می نویسم! |+| نوشته شده توسط GUNASH در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 22:55
سلام دوستان
تو این یه ماه برام یه سری اتفاقاتی افتاد که خیلی چیزا رو روشن کرد خیلی چیزا یاد گرفتم ... یه تجربه ی بزرگ... همشو مدیون یه نفرم....( حلا گیر ندین کیه!) (تا دیروز در موردش خیلی اشتباه فکر می کردم! منو ببخش) امیدوارم یه روزی اونو در اوج افتخار و خوشبختی ببینم! ترم ۳ هم تموم شد!! نمره هام همشون در حد تیم ملی اند!! نمی دونم چرا نمی شه نمره گرفت؟!!
|+| نوشته شده توسط GUNASH در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 13:7
تو زندگی چیزایی هستن که بهتره درحد آرزوبمونن.
و کاش آرزوهایی اصلا برآورده نمی شدن!!! |+| نوشته شده توسط GUNASH در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 19:4
باز این چه شورش است که......
حلال جمیع مشکلات است حسین
شوینده لوح سیئات است حسین
ای شیعه تو را چه غم ز طوفان بلا جایی که سفینه النجاة است حسین
اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق....
|+| نوشته شده توسط GUNASH در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 10:30
|+| نوشته شده توسط GUNASH در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 10:17
<شعاری برای زیستن>
حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز
وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هرگامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
"نانسی سیمس" |+| نوشته شده توسط GUNASH در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 14:19
سلام دوستان
این هفته اصلا هفته ی خوبی برام نبود. از یه طرف بدجوری سرما خوردم و حالم خیلی بده از یه طرفم مدار!!! امروز میان ترم دوم مدار بود و همه که انتظار داشتن سوالان آسونن این بارم هممون غافلگیر شدیم و با یه سری سوالات عجیب و غریب مواجه شدیم!!!.حیف اون هم وقتی که برا خوندنش گذاشتم!! این ۵ شنبه هم میان ترم اندازه گیری و هفته بعدشم الکترومغناطیس دارم .برام دعا کنین!!
خدایا خودم این مسیر با توکل به تو انتخاب کردم خودتم کمکم کن که بتونم ادامه بدم راهی که به خاطر خیلی چیزا باید تا آخرش برم!! |+| نوشته شده توسط GUNASH در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 18:47
!!!
سلام دوستای خوبم:
چند وقتی نتونستم زود زود up کنم دو تا امتحان خفن!!! ولی چه میشه کرد راهیه که خودم انتخاب کردم و باید پاش بایستم! البته این راه برام زیادم سخت نیست دوستای گلی دارم که همیشه همرام و تنهام نمی گذارن.....( مثلا دیروز بین خودمون یه عهدنامه امضا کردیم خلاصه.... این آقا جواد ما بعضی وقتا که حال می کنه چند تا مطلب عشقولانه برا ما mail می کنه حالا نمی دونم چه خبره ..... این مطلب رو دیروز برام زده بود که خوشم اومد: روزی روزگاری در جزيره ای زيبا تمام |+| نوشته شده توسط GUNASH در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 15:46
اختيار
نمي دانم که ما خوشبختيم يا بدبخت؟ خوشبخت، زيرا عصر ما، عصر تکنولوژي است، عصر همانند سازي، عصر آفريدن و بدبخت، زيرا که روح ما، خم و ناتوان زير بار اطلاعات به ذهن حمّالي مي دهد خوشبخت که مي توان با جت سريع و سير، دنيا را کمتر از يک روز دَرنَورديد خوشبخت که مي توان کتاب را به صورت الکترونيک خواند و کاغذ مصرف نکرد خوشبخت که مي توان کلاس عرفان در اينترنت داشت و پير را پشت شيشه ديد خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پيش، که دنيا دگر دهکده اي است خوشبخت که انسانيم و فرشته ها به فرمان ما |+| نوشته شده توسط GUNASH در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 12:20
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
.
|+| نوشته شده توسط GUNASH در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 12:22
خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو . وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو . وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟ خدایا! همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست . خدایا! تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند . وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید
|+| نوشته شده توسط GUNASH در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 18:33
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها
مقررفرماید. تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود. پس خداوند دو کلمه ی(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند. ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد. و بعد... کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگرکسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند: چه شد که ما به این جا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید. خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............ |+| نوشته شده توسط GUNASH در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 14:53
خدایا می خواهم ...
|+| نوشته شده توسط GUNASH در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 13:38
|